و در ابتدای تمامی جوانه های تفکراتم ، طعم نابودی را تجربه مبکنم و این طوفانیست که ندارهایم را هم با خودش برد . چه ساده اند طبیبانی که برایم نوشدارو آوردند و من نگفتم که دلم چه پنهانی نوشداروها را تف میکند .
حکایت ما به هیچ کدام از داستان های اسطوره ای شبیه نیست . تو همانند منی و من شبیه به تو . حالا که جستجو میکنم ریشه هایمان چه بی تابانه به هم تنیده بود و ما ندانستیم که هرگز ریشه ها را جدایی نشاید .
حالا تو خفته ای و من سر به طاق آسمان گذاشته ام ، نهالی بودم که در جوارت آرام گرفتم ، حالا درختی هستم بلند قامت ، ظریف و زیبا .
تو نیستی و این روزها من گنجشک های طاق آبی آسمان را میشمرم و چه دردی دارد که هر روز یکی از شاخه هایم به حاضر باش کنجشکی تا ابدیت بلند نخواهد شد ، چقدر از شکارچیان بیزارم ...
تو خفته ای و من حوصله ام ازین دشت کوچکی که در آنیم سر میرود . من حتی آوایی بر لب نمی آرم . چشمانم را بر لبان خاموشت دوخته ام ـ بیدارت نمیکنم .دلم نمی آید.
گاهی سر به نهر کوچک پای ریشه هایمان میگذارم و کمی زمزمه میکنم . اما فکر رشک ورزیدنت هم از هم صحبتی ام با زلالی آب بیزارم میکند .
حالا دیگر ابری نیست ـ بادی نیست و حتی دریغ گنجشکی را . شاخه هایم هوایی شده اند ـ دست بی رحم طوفان امانم را بریده و تو هنوز در خوابی . باز هم بیدارت نمیکنم . دلم نمی آید . حتی تنه ات را پشتوانه ی تنه ام نمیکنم ، مبادا بیدارت کنم و چقدر تنه ام میسوزد ازینکه یک فصل بیداریت را دیدم و قرار است هزاران فصل مدهوشی ات را شاهد باشم .
بیدار شو ... بیدار شو . میترسم وقتی چشمانت را باز کنی که دیگر کنده ای شده ام ... و یا ریشه هایم را از ریشه هایت جدا کرده اند و برده اند .
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 13:52  توسط دختر افغانستان
|
سلام سلام سلام
و بانوی بهار به آئین هر ساله آمد، درست کنار پنجرۀ وجودمان و با انگشتان ظریفش ضرب آهنگ تازگی را در صبحی دل آنگیزآرام بر شیشۀ صیقلی دلهامان نواخت و ما دانستیم که اینک بانوی برف و سرما با تن پوش الماسی اش کوله بار بسته تا سالی و دیداری دگر .
بهار به پشت در خانۀ من هم آمد و دامن کشان پیرهن گل بهی اش را بر زندگیم گستراند . بهار آمد و با هزاران نوید روشنی و نور ، و من این بار رفتن سرما را چه مشهود بر تنم حس کردم و گرمای ژرفی که در اولین ساعات بهار مرا تسخیر کرد .
راستی یادم نرود که بگویم که یادم بود که یادتان باشم و در ثانیه های آغازین بهار تک تک بر زبانم جاریتان کنم .
همیشه سبز باشید و جاری
امید سالی زیبا همراه با فالی زیباتر برای شما
دختری از افغانستان
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 13:20  توسط دختر افغانستان
|
اول سلام که نام خداست ...
تنها چند نکته :
نکتۀ یکم : در تکاپوی شدید برای بازنگری زندگی ، این اتاق درهم ِ کوچک هستم . تا موردهایی را نگاه دارم ، چیزهایی را بیرون اندازم ، موردهایی را اضافه کنم و باید و نبایدهایی که باید قاب کنم و بر دیوارۀ زندگی ام نصب کنم . تا یادم نرود ..
نکتۀ دوم : پست بعدی من زمانی خواهد بود که من بهترین خبر زندگی ام را خواهم گرفت ، من که به فال نیکش گرفتم . برایم دعا کنید همانی شود که دیرزمانیست آرزومندم و همانی باشد که خدایم نیز رای موافق بر آن دارد . همچنان که دیشب به وجود آرجمند و پر معنایش گفتم : این درخواستی ایست از شما نه برای من ، برای کسی که شادیش گرمای وجودم خواهد بود و آرامی روحش آرزویم .
نکتۀ سوم : و اینک چند جمله ای برای او ...
خدای من !
اگر اینگونه خطابتان میکنم هیچ قصد خودخواهی ندارم . تنها اینگونه خود را به شما نزدیکتر میبینم و این احساس ملال آور ِ یگانگی ام را از یاد میبرم .
من کودکی شوخ ، امّا صدیقی هستم . شیطنت میکنم امّا میدانی که دانه های دلم پیدای پیداست .
آری شیطنت های گستاخانه ام را میبینی ، گاهی سزاوار مجازاتم میبینی و گاه در خور یک پاداش شیرین ...ولی هر چه هست ...
گر عظیم است از فرودستان گناه عفو کردن از بزرگان اعظم است
هرچه هستم با من مدارا کن گرامیم .
نکتۀ چهارم : آرزومند آرزوهای در فکر خطور نکرده تان هستم .
دختری از افغاستان
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:23  توسط دختر افغانستان
|
تازه ازبت شکنی برگشته ام . باید گرد و غبار ی از رخ بزدایم . تا مبادا بوی بت ها ناخوشتان کند .
رفتم به بت خانه ای در همین نزدیکی . تبری برداشتم و با بی نهایت توان در دستان ِ شکننده ام ، طنین سقوط بت ها را هر چه زیبا تر نواختم . این نخستین بار نیست که این واقعۀ شگرف را شاهدم .
تبریک بگویید بر من ، تبریک بگویید رسم شکنیم را . من رسم تاریکی شکستم تا به این سایه روشن لطیف رسیده ام . من از پس تمام مرزهای نا محسوس انزوا ، آواز وجود سر داده ام . من در انحصار قفس ها ، هر لحظه و ساعت میل پرواز دارم .
آری ! اینجا دختری ایستاده است . دختری در پس برقع ای آبی رنگ . با تنی مصور از تازیانۀ جهالت ، امّا چراغ به دست .
پیچش چشم نواز برقع ام را در باد نبین . خام رنگ سحر کننده اش مشو . در پیچش هر لحظۀ برقع ام بیتابی وجودی را ببین که در تب فرداهای نا معلوم دست و پا میزند .
بر رنگش ذهن مباز که این وجود، تاریکی پستو ها را تجربه کرده ، هر چند که خود آسمان آسمان نیلگونی در بر دارد .
چراغ آورده ام برای دیدگان ِ خموشی که چشم بر برنّده ترین حقیقت ها بسته اند و ادعای بینایی مغرورشان کرده .
برای ذهن های تاریکی که مغز خود را طلا گرفته اند و از روشن فکری ِ محضی دم میزنند که نا آشنا ترین فریادها در ضمیر من است .
من چراغ را محکم بر دستانم گرفته ام . شیشه اش را صیقل دادم و شب هنگام هم حتی در لحظه های هراسناک زوزۀ گرگها خموشش نمیکنم . من چراغ را محکم گرفته ام ...من چراغ را محکم گرفته ام ...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 10:46  توسط دختر افغانستان
|
شبیه به یک فنجان چای تلخ ...
هر دو تنها بودیم . نا خودآگاه و سر زده وارد خلوتم شدی . با دو فنجان چای داغ ، یکی را به دستان من سپردی و دیگری را خود مالک شدی و شبیخون همیشگی تو به قفسۀ کتابهایم ...گاه نوشته هایم را بیرون کشیدی . نگاهت کردم و حرارتی که از فنجان میتراوید سخت آزارم میداد . فنجانم را از دستانم دور نکردم – ندانستم چرا ؟ - گاه نوشته هایم را به دستم دادی و گفتی بخوان و من خواندم . درست از نوشته ای که از برای تو نگاشته بودم .جرعه جرعه مینوشیدی وبه یاد دارم سرخی چشمانت را که از من پنهان میکردی – دانستی مخاطبم تویی . اما هیچ نگفتی . آرام ادامه دادی : خوب؟ و این یعنی بخوان ، باز هم بخوان و من خواندم و خواندم . با نوشته هایم خندیدی ، گریستی و گاهی شگفت زده فنجان را از لب گرفتی و به من خیره شدی .
خوب یادم هست خطی که صحیح بر زبانم جاری نمیشد و تو لبخند زدی و آرام زمزمه کردی : اولین بار است که اینگونه میابمت . و دلم آرام نالید : این روزها همه ی نوشته ها و خطهای زندگی برایم ناخواناست و نگفتم به موجب او تمام قانون هایم در آستانۀ نابودیست .لبخندم تلخ بود که گفتم : به علت کهولت سن است .
تو هم تلخ خندیدی . گفتی تلخی چشمانت را باور کنم یا شیرینی کلامت را؟ گفتم هر کدام را که باورت می پذیرد . گفتی چرا عاجزم از فریفتنت ؟ گفتم بی تقصیرم ، چشمانت را مواخذه کن . میدانست از رنجش رنج میکشم . یکسالیست نا گفته تمام رنجنامه اش را از بَرَم .
نگاهم کرد . نگاهش کردم – میدانستم می سوزد و آتش گرفته – این حرارت تب دارم کرده بود ، آزارم میداد . بی تابم ساخته بود . امّا عجب دارم ازین آرامشش و این تنی که دلش لحظه به لحظه در آتش است و ناله ای که انگار تا ابد در گلویش خفته . آه ه ه ...مغروم من ، همزادم . ....
آه را ناله کرد – آرام تکانی خورد وچشمانش را به فنجان دوخت .دوباره شیشه ی صیقلی سکوتمان را شکست و گفت : نمیخواهم پریشان ببینمت . پاسخ دادم آرام شوی ، آرام میگیرم .
دیگر به یقین رسید که کلماتش بی تأثیرند .- شنیده ام تلخ شدی . شبیه به محتوای این فنجان . گفتم شاید حقیقتی شدم از تو که مینوشی و تلخیم را حس میکنی
دیگر چیزی نگفت . برگشت با مکثی کوتاه ، اما نگاهی ژرف ، فنجان را از دستانم گرفت و قصد رفتن کرد . در چهار چوب در ایستاد . پشت به من . گفت : زندگی همین است . وقتی درد میکشی انگار زندگی در لحظاتی آرام برایت دلچسب تر است . و آن برایت عین خوشبختی مینماید .
زندگی بی درد ، نفس کشیدنهای بسیار عمیقی است که ریه هایت را آزار میدهد و شاید میاندیشی چه نفس کشیدن ِ بی ثمری . اما بعد از چند نفس سطحی یک نفس عمیق چنان دلپذیر است که عذاب سخت نفس کشیدن چند لحظه پیشش را به جان میخری . زندگی شاید خیابان بلند و طویلیست که هراسان از آن میگذریم و همان لحظه فراموش میکنیم چه سکوت بکری را از دست میدهیم .
کلماتت مشت مشت آرامش بر قلبم فرو میریخت . تو رفتی و من خوب میدانستم همه ی این کلمات تنها برای آرامش من بود و بس و نه چیز دیگر ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 11:1  توسط دختر افغانستان
|
جایی همین نزدیکی نبض معرفت میزند ...
هنوز پهلوانان نمرده اند و هنوز هم جوانمردی جریان دارد . هنوز هم در ورای همۀ کشمکش های روزمرگی انگار نبض معرفت میزند . کلکینم ( پنجره ام ) را بستم . به هزار و یک دلیل که برایم موجه بود و نبود – حس تخریب عجیبی مرا فتح کرده بود . فریادم خموش شده بود و احساسم بی مصرف و عاطل بر دل کاغذ سرگردان بود .
با خبر شدم هموطنی پنجره ام را دوباره گشوده و منتظر است ، تا کلکینم را بگشایم . شرمی ژرف ضمیرم را چنگ زد و همین یک دلیل تمام دلیلهایم را باطل کردم و من در باختی شیرین بازگشتم . تا کلکینم را بگشایم ، تا نسیمی بوزد و فکرم هوایی بخورد . تا صدایم را رسا ترکنم و این بار استوار تر باشم .
چقدر شرمنده شدم از محبت مهربانانی که آمدند و برایم نوشتند و چشم ها را به کلکینم دوختند تا یک بار دیگر قلب یخ بستۀ پنجره ام بزند . وشاید باید فقط بگویم ...سپاس ...سپاس ...سپاس ...و سلام .

راستی امروز صبح ، اول همهمۀ کودکان محلمان ، دوان دوان به بقالی محل رفتم و درست به نیت کودکی چند سال از عمرم را زیر قیمت و به بهای یک بستنی و یک آبنبات چوبی فروختم . بعد هم نفس عمیقی کشیدم و تما کودکان ریز و درشت همسایه را به یک لیس ازبستنی و آبنباتم مهمان کردم . رفتم زیر درخت پر ابهت بید مجنون و سنگ های بی خیالی چیدم و چشمانم را بستم و بر پشت دستانم پرتابشان کردم و در دل آرام گفتم هر چه سنگ بیشتر ، خوشی فراوانتر .
گچ کنده شده از دیواری را برداشتم و در کمرکش کوچه های ساکت محل نقش بچگی زدم و با پاهای کودکیم آنقدر دویدم تا سکر شدند و اندیشیدم که دیگر بال درآورده ام . چقدر بچگی کردم من ...
رفتم کنار چهرۀ خستۀ مادر و آنقدر برایش چشم و ابرو کج کردم و شکلک شیرین ساختم تا مادرم خنده اش گرفت و از دل خندید .
ظرف آبی برداشتم و به نیت خیر روشنی روی همبازی هایم ، پاشیدم و دردنبال هم دویدن های دوستانه آنقدر دویدم تا دستش به پیرهنم نرسد .کنجی خلوت پشت دیوار کم عرضی پنهان شدم و با شنیدن دور شدن گامهایش چه شعفی که مرا فتح نکرد .
بچگی کردم – تما عیار کودکی بودم که مادر دمادم ظهر مرا در چادرش پیچید و به خانه برد .
آری ! امروز بچگی را ، کودکی را ، بی خیالی را به صورت پاشیدم و زندگی کردم .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:57  توسط دختر افغانستان
|