جایی همین نزدیکی نبض معرفت میزند ...
هنوز پهلوانان نمرده اند و هنوز هم جوانمردی جریان دارد . هنوز هم در ورای همۀ کشمکش های روزمرگی انگار نبض معرفت میزند . کلکینم ( پنجره ام ) را بستم . به هزار و یک دلیل که برایم موجه بود و نبود – حس تخریب عجیبی مرا فتح کرده بود . فریادم خموش شده بود و احساسم بی مصرف و عاطل بر دل کاغذ سرگردان بود .
با خبر شدم هموطنی پنجره ام را دوباره گشوده و منتظر است ، تا کلکینم را بگشایم . شرمی ژرف ضمیرم را چنگ زد و همین یک دلیل تمام دلیلهایم را باطل کردم و من در باختی شیرین بازگشتم . تا کلکینم را بگشایم ، تا نسیمی بوزد و فکرم هوایی بخورد . تا صدایم را رسا ترکنم و این بار استوار تر باشم .
چقدر شرمنده شدم از محبت مهربانانی که آمدند و برایم نوشتند و چشم ها را به کلکینم دوختند تا یک بار دیگر قلب یخ بستۀ پنجره ام بزند . وشاید باید فقط بگویم ...سپاس ...سپاس ...سپاس ...و سلام .

راستی امروز صبح ، اول همهمۀ کودکان محلمان ، دوان دوان به بقالی محل رفتم و درست به نیت کودکی چند سال از عمرم را زیر قیمت و به بهای یک بستنی و یک آبنبات چوبی فروختم . بعد هم نفس عمیقی کشیدم و تما کودکان ریز و درشت همسایه را به یک لیس ازبستنی و آبنباتم مهمان کردم . رفتم زیر درخت پر ابهت بید مجنون و سنگ های بی خیالی چیدم و چشمانم را بستم و بر پشت دستانم پرتابشان کردم و در دل آرام گفتم هر چه سنگ بیشتر ، خوشی فراوانتر .
گچ کنده شده از دیواری را برداشتم و در کمرکش کوچه های ساکت محل نقش بچگی زدم و با پاهای کودکیم آنقدر دویدم تا سکر شدند و اندیشیدم که دیگر بال درآورده ام . چقدر بچگی کردم من ...
رفتم کنار چهرۀ خستۀ مادر و آنقدر برایش چشم و ابرو کج کردم و شکلک شیرین ساختم تا مادرم خنده اش گرفت و از دل خندید .
ظرف آبی برداشتم و به نیت خیر روشنی روی همبازی هایم ، پاشیدم و دردنبال هم دویدن های دوستانه آنقدر دویدم تا دستش به پیرهنم نرسد .کنجی خلوت پشت دیوار کم عرضی پنهان شدم و با شنیدن دور شدن گامهایش چه شعفی که مرا فتح نکرد .
بچگی کردم – تما عیار کودکی بودم که مادر دمادم ظهر مرا در چادرش پیچید و به خانه برد .
آری ! امروز بچگی را ، کودکی را ، بی خیالی را به صورت پاشیدم و زندگی کردم .







