تبليغاتX
کلکینی برای دختری از افغانستان
کٍلکٍینی (پنجره ای) برای دختری از افغانستان

kl;lk;

تازه ازبت شکنی برگشته ام  . باید گرد و غبار ی از رخ بزدایم . تا مبادا بوی بت ها ناخوشتان کند .

رفتم به بت خانه ای در همین نزدیکی . تبری برداشتم و با بی نهایت  توان در دستان ِ شکننده ام  ، طنین سقوط بت ها را هر چه زیبا تر نواختم . این نخستین بار نیست که این واقعۀ شگرف را شاهدم .

تبریک بگویید بر من ، تبریک بگویید رسم شکنیم را . من رسم تاریکی شکستم تا به این سایه روشن لطیف رسیده ام . من از پس تمام مرزهای نا محسوس  انزوا ، آواز وجود سر داده ام . من در انحصار قفس ها ، هر لحظه و ساعت میل پرواز دارم .

آری ! اینجا دختری ایستاده است . دختری در پس برقع ای آبی رنگ . با تنی مصور از تازیانۀ جهالت ، امّا چراغ به دست .

پیچش چشم نواز برقع ام را در باد نبین . خام رنگ سحر کننده اش مشو . در پیچش هر لحظۀ برقع ام بیتابی وجودی را ببین که در تب فرداهای نا معلوم دست و پا میزند .

بر رنگش ذهن مباز که این وجود، تاریکی پستو ها را تجربه کرده ، هر چند که خود آسمان آسمان نیلگونی در بر دارد .

چراغ آورده ام برای دیدگان ِ خموشی که چشم بر برنّده ترین حقیقت ها بسته اند و ادعای بینایی مغرورشان کرده .

برای ذهن های تاریکی که مغز خود را طلا گرفته اند و از روشن فکری ِ محضی دم میزنند که نا آشنا ترین فریادها در ضمیر من است .

من چراغ را محکم بر دستانم گرفته ام . شیشه اش را صیقل دادم و شب هنگام هم حتی در لحظه های هراسناک زوزۀ گرگها خموشش نمیکنم . من چراغ را محکم گرفته ام ...من چراغ را محکم گرفته ام ...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 10:46  توسط دختر افغانستان  | 

 

شبیه به یک فنجان چای تلخ ...

 

 

 

هر دو تنها بودیم . نا خودآگاه و سر زده وارد خلوتم شدی . با دو فنجان چای داغ ، یکی را به دستان من سپردی و دیگری را خود مالک شدی و شبیخون همیشگی تو به قفسۀ کتابهایم ...گاه نوشته هایم را بیرون کشیدی . نگاهت کردم و حرارتی که از فنجان میتراوید سخت آزارم میداد . فنجانم را از دستانم دور نکردم – ندانستم چرا ؟ - گاه نوشته هایم را به دستم دادی و گفتی بخوان و من خواندم . درست از نوشته ای که از برای تو نگاشته بودم .جرعه جرعه مینوشیدی وبه یاد دارم سرخی چشمانت را که از من پنهان میکردی – دانستی مخاطبم تویی . اما هیچ نگفتی . آرام ادامه دادی : خوب؟ و این یعنی بخوان ، باز هم بخوان و من خواندم و خواندم . با نوشته هایم خندیدی ، گریستی و گاهی شگفت زده فنجان را از لب گرفتی و به من خیره شدی .

خوب یادم هست خطی که صحیح بر زبانم جاری نمیشد و تو لبخند زدی و آرام زمزمه کردی : اولین بار است که اینگونه میابمت . و دلم آرام نالید : این روزها همه ی نوشته ها و خطهای زندگی برایم ناخواناست و نگفتم به موجب او تمام قانون هایم در آستانۀ نابودیست .لبخندم تلخ بود که گفتم : به علت کهولت سن است .

تو هم تلخ خندیدی . گفتی تلخی چشمانت را باور کنم یا شیرینی کلامت را؟ گفتم هر کدام را که باورت می پذیرد . گفتی چرا عاجزم از فریفتنت ؟ گفتم بی تقصیرم ، چشمانت را مواخذه کن . میدانست از رنجش رنج میکشم . یکسالیست نا گفته تمام رنجنامه اش را از بَرَم .

نگاهم کرد . نگاهش کردم – میدانستم می سوزد و آتش گرفته – این حرارت تب دارم کرده بود ، آزارم میداد . بی تابم ساخته بود . امّا عجب دارم ازین آرامشش و این تنی که دلش لحظه به لحظه  در آتش است و ناله ای که انگار تا ابد در گلویش خفته . آه ه ه  ...مغروم من ، همزادم . ....

آه را ناله کرد – آرام تکانی خورد وچشمانش  را به فنجان دوخت .دوباره شیشه ی صیقلی سکوتمان را شکست و گفت : نمیخواهم پریشان ببینمت . پاسخ دادم آرام شوی ، آرام میگیرم .

دیگر به یقین رسید که کلماتش بی تأثیرند .- شنیده ام تلخ شدی . شبیه به محتوای این فنجان . گفتم شاید حقیقتی شدم از تو که مینوشی و تلخیم را حس میکنی

دیگر چیزی نگفت . برگشت با مکثی کوتاه ، اما نگاهی ژرف ، فنجان را از دستانم گرفت  و قصد رفتن کرد . در چهار چوب در ایستاد . پشت به من . گفت : زندگی همین است . وقتی درد میکشی انگار زندگی در لحظاتی آرام برایت دلچسب تر است . و آن برایت عین خوشبختی مینماید .

زندگی بی درد ، نفس کشیدنهای بسیار عمیقی است که ریه هایت را آزار میدهد و شاید میاندیشی چه نفس کشیدن ِ بی ثمری . اما بعد از چند نفس سطحی یک نفس عمیق چنان دلپذیر است که عذاب سخت نفس کشیدن چند لحظه پیشش را به جان میخری . زندگی شاید خیابان بلند و طویلیست که هراسان از آن میگذریم و همان لحظه فراموش میکنیم چه سکوت بکری را از دست میدهیم .

کلماتت مشت مشت آرامش بر قلبم فرو میریخت  . تو رفتی و من خوب میدانستم همه ی این کلمات تنها برای آرامش من بود و بس و نه چیز دیگر ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 11:1  توسط دختر افغانستان  |