تبليغاتX
کلکینی برای دختری از افغانستان
کٍلکٍینی (پنجره ای) برای دختری از افغانستان

و در ابتدای تمامی جوانه های تفکراتم ، طعم نابودی را تجربه مبکنم و این طوفانیست که ندارهایم را هم با خودش برد . چه ساده اند طبیبانی که برایم نوشدارو آوردند و من نگفتم که دلم چه پنهانی نوشداروها را تف میکند .

حکایت ما به هیچ کدام از داستان های اسطوره ای شبیه نیست . تو همانند منی و من شبیه به تو . حالا که جستجو میکنم ریشه هایمان چه بی تابانه به هم تنیده بود و ما ندانستیم که هرگز ریشه ها را جدایی نشاید .

حالا تو خفته ای و من سر به طاق آسمان گذاشته ام ، نهالی بودم که در جوارت آرام گرفتم ، حالا درختی هستم بلند قامت ، ظریف و زیبا .

تو نیستی و این روزها من گنجشک های طاق آبی آسمان را میشمرم و چه دردی دارد که هر روز یکی از شاخه هایم به حاضر باش کنجشکی تا ابدیت بلند نخواهد شد ، چقدر از شکارچیان بیزارم ...

تو خفته ای و من حوصله ام ازین دشت کوچکی که در آنیم سر میرود . من حتی آوایی بر لب نمی آرم . چشمانم را بر لبان خاموشت دوخته ام ـ بیدارت نمیکنم .دلم نمی آید.

گاهی سر به نهر کوچک پای ریشه هایمان میگذارم و کمی زمزمه میکنم . اما فکر رشک ورزیدنت هم از هم صحبتی ام با زلالی آب بیزارم میکند .

حالا دیگر ابری نیست ـ بادی نیست و حتی دریغ گنجشکی را . شاخه هایم هوایی شده اند ـ دست بی رحم طوفان امانم را بریده و تو هنوز در خوابی . باز هم بیدارت نمیکنم . دلم نمی آید . حتی تنه ات را پشتوانه ی تنه ام نمیکنم ، مبادا بیدارت کنم و چقدر تنه ام میسوزد ازینکه یک فصل بیداریت را دیدم و قرار است هزاران فصل مدهوشی ات را شاهد باشم .

بیدار شو ... بیدار شو . میترسم وقتی چشمانت را باز کنی که دیگر کنده ای شده ام ... و یا ریشه هایم را از ریشه هایت جدا کرده اند و برده اند .


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 13:52  توسط دختر افغانستان  |