تازه ازبت شکنی برگشته ام . باید گرد و غبار ی از رخ بزدایم . تا مبادا بوی بت ها ناخوشتان کند .
رفتم به بت خانه ای در همین نزدیکی . تبری برداشتم و با بی نهایت توان در دستان ِ شکننده ام ، طنین سقوط بت ها را هر چه زیبا تر نواختم . این نخستین بار نیست که این واقعۀ شگرف را شاهدم .
تبریک بگویید بر من ، تبریک بگویید رسم شکنیم را . من رسم تاریکی شکستم تا به این سایه روشن لطیف رسیده ام . من از پس تمام مرزهای نا محسوس انزوا ، آواز وجود سر داده ام . من در انحصار قفس ها ، هر لحظه و ساعت میل پرواز دارم .
آری ! اینجا دختری ایستاده است . دختری در پس برقع ای آبی رنگ . با تنی مصور از تازیانۀ جهالت ، امّا چراغ به دست .
پیچش چشم نواز برقع ام را در باد نبین . خام رنگ سحر کننده اش مشو . در پیچش هر لحظۀ برقع ام بیتابی وجودی را ببین که در تب فرداهای نا معلوم دست و پا میزند .
بر رنگش ذهن مباز که این وجود، تاریکی پستو ها را تجربه کرده ، هر چند که خود آسمان آسمان نیلگونی در بر دارد .
چراغ آورده ام برای دیدگان ِ خموشی که چشم بر برنّده ترین حقیقت ها بسته اند و ادعای بینایی مغرورشان کرده .
برای ذهن های تاریکی که مغز خود را طلا گرفته اند و از روشن فکری ِ محضی دم میزنند که نا آشنا ترین فریادها در ضمیر من است .
من چراغ را محکم بر دستانم گرفته ام . شیشه اش را صیقل دادم و شب هنگام هم حتی در لحظه های هراسناک زوزۀ گرگها خموشش نمیکنم . من چراغ را محکم گرفته ام ...من چراغ را محکم گرفته ام ...







